تبلیغات
nemidoonamameinja chi bod ! shansi zadam omad , too blogfa ba hamin adres ye weblog zadam , harchandoonja ham ye post neveshtam faghat , nemidoonam , nemidoonam kai betoonam benvisam , felan
حکم دو تا از همکارا اومد ! :
- یکی شون می گه : از رفتنم خوشحال شدی نه ؟ - خداییش نه !
- یکی دیگه شون ، آدرس قبلیشو داده بوده مرکز ، عوض نکرده ، یه جا نزدیک خونه قبلیشون انداختنش ، خدایی داشت گریه می کرد
- به یه همکارمون که اینجور مواقع پیش قدمه می گم : ده هزار تومن بدم بهت !؟ ( یعنی دو تا پنج تومن واسه کادوی خداحفظی هرکدوم از اون دو تا )
- سه تا دیگه از همکارا می گن می خوان انتقالی بگیرن برن شعبه های دیگه ! سه تا دیگه رو هم که از قبل گفتن قراره حکماشون بیاد ، امیدوارم این جو خوب توی شعبه بمونه .
ممنون از مریم خانوم که اون آدرسو تو نظرخواهی واسم نوشتین ، شاید بتونم توی تحقیق کمکتون کنم ؟ - یعنی راجع به چیزی که می خواید تو وبلاگم بنویسم !؟ اما اون وبلاگ رو قبلا رفته بودم ، خیلیاشون به روز نمی کنن ، خیلیاشونم صرفا خاطرات نمی نویسن .
بازم کارآموز اومد ، از قبلیا تیز و بز تر بودن ، غیر از واحد ما ، یکی دوتاشون حتی رفتن واحدای دیگه هم کار یاد بگیرن . موقع نهار سه چهارتاشون با هم اومدن آبدارخونه ، به یکی از همکارا که یه مدت نشسته بود گفتم : پاشو ، همکارای ما اومدن دیگه ! حالا موندم چجوری با این بنده خدا یهو اینجوری خودمونی حرف زدم ! ظاهرا مرور زمان آدما رو به هم نزدیک می کنه .
یه آشنا که توی یه شعبه دیگه است امروز اومد شعبه ما به یه همکار دیگه ای که از شعبه شون منتقل شده شعبه ما سر بزنه .
من می دونستم اون آشنا اون شعبه است ، اما ظاهرا اون نمی دونست من این شعبه ام !
این آشنا با همکارمون که تازه منتقل شده شعبه مون خیلی بیشتر گرم گرفت تا با من !
منم هفته پیش رفته بودم شعبه ای که به همکارمون که منتقل شده بهش سر بزنم ، اصلا حواسم نبود که یکی از همدوره ایهای سابقم هم اونجاست ، خوب این به اون در !
بازم کارآموز داریم ، هیچ کار جدیدی نیومد که یاد بگیرن ، با پرونده ها سرگرم بودن ، یکیشون رمز برنامه مالی بانکو وارد کرد و من جلوش چن تا کار انجام دادم ، می گه تو چطور رمز نداری این همه کار بلدی !؟
توی یه کارت ، واسه یکی از همکارا که از شعبه استعفا کرد رفت ، یادگاری می نوشتن . من نوشتم : - اگه کد و رمزت رو نمی خوای بده من !
بین بعضی از همکارا سر تعداد سندها کل کله ، من معمولا می رم به یکیشون می دم سندایی که باید رو واسم بزنه ، هم یه انتقالی ساده است و وقتی از اون نمی گیره ، هم سنداش بالا می ره !
نمی دونم این سرماخوردگیه یا حساسیت بهاری ، و آیا من از یکی دو تا از همکارا گرفتم یا اونا از من !
اونی که موبایلشم دزدیده بودن منتقل شد ، بهش می گم ان شا الله یه موبایل آخرین مدل بگیری . به شعبه یکی از همکارا که تازه منتقل شده هم سر زدم ، واسش شیرینی هم گرفتم ، کیف کرده بود ، هنوز با اون شعبه اخت نشده بود .گفت روزم رو عوض کردی !
به همکارا هنوز توی صندوق کمک می کنم و خودپرداز ، یکیشون می گه : کار تو این نیس ، میای کمک می کنی من خجالت می کشم ! آخه من فک می کنم خوب یادداشت کردن سریال ایران چک ها و شمردن پولها و چارنخ زدن همچی کار شاقی نیس !
گاهی وقتا یه سری چیزا عرفه ، یه سری چیزا قاعده ، یه سری چیزا رویه ، یه سری چیزا قانون ! حالا چرا اینو نوشتم ؟ بماند !
توصیه می کنم همیشه توی کیفتون چتر همراه داشته باشین ، شاید یه روز مجبور شدید به بستن صندوق کمک کنین و هوا به مرور از صاف به ابری و مه و تگرگ تغییر کرد!
وقتی آدم فکر می کنه حتی ممکنه از شعبه خودشون وبلاگشو بخونن ، یه سری چیزای خاله زنک بازیو نمی نویسه و همین مزه وبلاگو تا مقدار زیادی می گیره !
یه بنده خدا می خواد توی آزمون بانک شرکت کنه ، از من اطلاعات خواسته ، هیچ توضیح دیگه ای هم نداده ! اگه کسی می تونه کمکش کنه !
- رئیس جدید که اومده ، چن تا از همکارا منتقل شدن ، یکی استعفا داده ، یکی هم خودش انتقالی گرفته ! خلاصه که بازار گریه گرمه ، واسه چن نفر پول گذاشتیم که کادو گرفتن همکارا واسشون ، واسشون کارت هم گرفته بودن که روش یادگاری نوشتم ، واسه هرکدوم یه چیزی که یاد من یا شعبه مون بیفتن . قدیمیا جابه جا شدن ، اونایی که اومدن هم قدیمین اما تو شعبه های دیگه بودن .
اینم به نوعی توی حال و هوای انتخابات :
دارم تائیدیه صادر می کنم ،
یکی از همکارا : واسه منم یه تائیدیه صادر کن .
من : تو که رد صلاحیت ای !
یه قسمت توی شبکه داخلی بانک داریم که پیشنهاد می دن ، چن تا دادم ، اما یکیش که گفتن در قالب پیشنهاد قابل طرح نیست ! چن تای دیگه اش هم در حال بررسی اه .
ممنون از نظر خصوصیتون .
یه همكارمون واسه تولد یه همكار دیگه مون شیرینی گرفت . بهش می گم : می گفتی تاریخ تولدمو بهت بدم !
همكارمون ماشین گرفت و شیرینی داد . بهش گفتم ان شا الله شام بدی
جای یه همكارمون دارم زنگ می زنم به یه سری از مشتریا . یه سری تائیدیه باید صادر كنم . اضافه كار نمی خوام بمونم . میام به اون همكارمون می گم می خوای زنگ بزنم ؟ می گه نه دیگه ممكنه خواب باشن . می گم خوب اشكال نداره من زنگ می زنم اگه غر زدن می گم تو گفتی زنگ بزنم !
یه مشتری واسه اینكه روی برگه درخواستش یه شماره و یه جمله نوشتم كه توی بایگانیمون بذارم ؛ رفت اصلش رو دوباره از شعبه ای كه درخواست كرده بود گرفت !
حكم دو تا از همكارا اومده . یكی رو هم ارشد شعبه زنگ زد بالا كه یه شعبه نزدیكتر به خونه شون بره ! یكی می گفت باید به بالا بگه كه آدرسش عوض شده وگرنه ممكنه یه شهر دیگه شعبه اش رو بندازن !
تو آبدارخونه حرف شد كه چطوریه كه من بعد چندین ماه هنوز رمز ندارم و فقط تائیدیه صادر می كنم . خواستم حرفو عوض كنم . به یكی از اون همكارایی كه حكمش اومده می گم : خوب آخه من هر سندی بخوام می دم شماها صادر كنین . البته تو كه نه چون دار ی می ری . به بقیه !
بعد دیدم حرف بدی زدم یه سند باید می دادم همكارا بزنن دادم همین آدم زد .
حرف رئیس صندوق بودن بود همین همكارمون كه حكمش اومده داشت به همكارای دیگه می گفت فردا تا مثلا 5 باید بمونین كمكم كنین . من بهش گفتم : حالا بذار ببینیم اصلا تو شعبه می مونی تا اون موقع !
دیروز حتی ناهار رو بعد از ساعت اداری خوردم ! از بس باید تائیدیه صادر می کردم ! رکورد بود . کاراموزا هم که رفتن ، یکیشون واسم آرزو کرد که رمزم بیاد !
امروز انگار همه باهام یه جورایی خودمونی بودن !
- یه همکارمون با رئیسمون مشکل داره ، یه تائیدیه رو داده بوده واسش صادر کنیم ، تو آبدارخونه بهم گفت اونو بیار بهم بده ، با فلانی توی قسمتتون مشکل دارم ! وقتی رفت ، یکی دیگه بهم گفت : این با همه مشکل داره !
- صبح رفتم ، به یه همکارمون می گم ، رئیس قبلی مشکل داشت با دیر اومدن بچه ها سر صبحونه ، الان که نیست ، این نوشته رو وردارین ! ( که تا هفت و ربع مجازیم فقط صبحونه تو آبدارخونه بخوریم ) - گفتن نه . حالا هشت یه سر زدم دیدم معاون نون بربری گرفته واسه صبحونه داره می خوره !
- همکارمون بهم تعارف کرد اگه تائیدیه زیاده ، بیاد بزنه
- برای ثبت امروز به یه دلیل نیمه خاص این نوشته رو نوشتم !
توی نوشته قبل از یکی که نظر خصوصی داده بود یه سوال کردم ، لطفا جواب بده !
رئیس قسمتمون ، عروسی بچه اش بوده ، شیرینی داد ، بهش می گم : ان شا الله عروسی کارمنداتون !
چن تا کارآموز اومدن تو قسمتمون ، چیزایی که من توی چند ماهی که اینجا بودم یاد نگرفتمو اینا یه روزه یاد گرفتن - البته یکی دو روزی کلاس رفته ان.
آخر وقت مشتری اومده تائیدیه می خواست واسش صادر کنم ، چن تا تو نوبت بود ، بهش گفتم می شه فردا بیاید ، میگه من شب پرواز دارم ، الاان صادر کنین ! دادم یکی از اون کارآموزا صادر کرد ، چک کردم و پرینت کردم ، رئیسمون با دلخوری امضا کرد ، ده دقیقه به آخر وقت ، نگاه کردم دیدم کارآموزه ، یه بخش رو جا انداخته بوده ، دیدم اگه دوباره صادر کنم تا اون بابا برسه ، رئیس رفته و نمی شه امضاش کرد ! اینه که خودمو زحمت نداددم بگم همکارا از رو حسابش پیداش کنن. الان عذاب وجدان دارم ! هرچند انقدر تادیدیه داشتم که یه ساعت دیرتر رفتم و تو این مدت داشتم تائیدیه صادر می کردم تا رئیس فردا بیاد امضا کنه ، آخه موقع رفتن بهم گفت همه اش رو می زنی بعد می ری خونه ! - آخه یارو هفت و نیم صبح گفته میاد ببره !
حالا ده دقیقه مونده به آخر وقت ، یکی تائیدیه آورده واسش صادر کنیم ، بازم دادم به اون همکار کارآموزم ، ارباب رجوعه یه پیرمرده بود ، گفتم اینجا بشینین تا صادر شه ، نگو یارو رفته اون ور ، رئیس دم در بود که این اومده می گه حاضر شد یا نه !؟ منم که نداده بودم امضا کنه ، گفتم رفتن ! بعد یارو گفت : نگاه کن شاید دم در باشه ! منم گفتم اه آره ، همون که دم دره ! ، پیرمرده دوید دنبال رئیسمون ، به همکار خدماتمون گفت بره دنبالش ، به منم گفت برگه رو ببرم امضا کنه ! عجب مردمونی ، حالا رئیس رفته بود !
من موندم چی کار کنم ، از صبح کلا داشتم تائیدیه صادر می کردم ، اصلا نرسیدم کار یاد بگیرم ! حالا همکارای دیگه داشتن به این کارآموزا کار یاد می دادن !
یکی از همکارا صد تومن کم آورده بود ، هفتاد تومن واسش جمع شد ، گفتیم بقیه اش رو هم خودش بده !
از باند بازی که تو شعبه دارم می بینم خوشم نمیام ، تاره فهمیدم ، یکی از همکارا واسم باز کرد که دو نفر با همن ، دو نفر دیگه با هم ، همه اش واسه هم زیرآب می زنن !
چن تا از همکارا رو ظاهرا می خوان جا به جا کنن ، ارشدا رو هم جاهاشونو عوض کنن با هم !
دارم کمک همکار جاری می کنم ، باید شماره شناسنامه و سریال و کد ملی یه سری از مشتریا که نیاوردن رو زنگ بزنیم بیارن کپی کنیم از روشون . فرض کنین من این دیالوگ رو حفظ کردم بگم :
- سلام ، بانک فلان ، شعبه فلان ، تماس می گیرم ، در مورد حساب جاری آقای / خانم - فلانی ، همکارا یه لیست به من دادن ، من نمی دونم ، شناسنامه و یا کارت ملی شون ، یا توی پرونده جاری شون نیست ، یا اگر هست خوانا نیست ، لطف کنین بگین اصل و کپیش رو چون باید برابر اصل بشه ، بیارن بانک فلان ، شعبه فلان ، باجه فلان ، مسوول فلان ( اه نه ، یعنی مسوول جاری ) چون بانک مرکزی بخشنامه کرده اگه مشخصات پر نشته ، حساب جاری تون ممکنه غیرفعال بشه .
غیر از اینکه ممکنه تلفن قطع یا اشغال باشه یا در دسترس نباشه ، چن تا امکان دیگه هم هست .
یه سری از جوابها بعد از تلفن زدن :
- ایشون صاحبخونمون هستن ، تازه اجاره کردیم ، شماره شون رو ندارم ، می گم بهتون زنگ بزنن !
- سه ساله از اینجا رفتن . تلفن دیگه هم ازشون نداریم !
- دیگه اینجا کار نمی کنن - زنگ زده نگهبانی نگهبانی وصل کرده کارگزینی فهمیدیم آخرین خبری که ازش دارن اینه که رفتن خارج !
- من ازتون وام گرفتم / پیشتون سپرده واز کردم / همه ی مدارک پیشتونه .
- دیروز آوردم باجه بغلی گفتم بهشون بدن !
- من دوست فلان همکارتونم ، واستون فاکس می کنم !
- این دیگه آس بود : همکار محترم ! من همون شعبه کار می کردم ، استعفا دادم از بانک رفتم ، فلانی و فلانی خوب هستن !؟ هنوز شعبه ان ؟!!!
- ما اونجا حساب جاری نداریم ! ( کاشف به عمل اومده که اونایی که وام می گیرن ، سیستم خودش واسشون حساب جاری بدون دسته چک واز می کنه و بعد هم می بنده ! )
رفتم پیش همکارمون که پرونده وامها رو می دونه ، تا اسمها رو چک کنه ببینه کس دیگه ای وام گرفته یا نه ، لیستا رو نگاه می کنه : این که کلاه برداره ، اینم معوق داره ، ... !
رفتم از بین دو تا از همکارا شیرینی وردارم . پرسیدم مال کدومتونه ، یکیشون گفت مال هردومون ، می گم : حق برداشت صد درصد داری که تعارف می کنی !؟
این مدت خیلی می موندم اضافه کاری، معاونمون گفت لزوما باید دو روز رو برم خونه ! اونایی که رمز دارن رو لازم دارن که کار انجام بدن !
رفته بودم آبدارخونه ، یه ارباب رجوع دنبال برگه اصلی گواهیش بوده ، منم مرتب نکرده بودم ، خلاصه پیدا نکردن و خودم رفتم دیدم سه نفری دارن می گردن ! همکارمون مجبورم کرد وسایل روی میزم رو بعد چندین ماه مرتب کنم !
نوشته های مربوط به یه مدت رو با هم می نویسم . بیکار ، علاف ، سرگردون ، بایگانی هام به هم ریخته ، سال نو شده حوصله ندارم جلد پرونده ها رو عوض کنم و جای 87 ، بذارم 88 چندین ماهه که این بانکم ، رمز ندارم ! به کی بگم ؟ باز باند و چارنخ ، بدون داشتن رمز ، فک کن مشتری پرینت حساب هم که ازم می خواد باید بفرستمش سراغ بقیه ، ای خدا ! عوض شدن رئیس شعبه ها ، تغییرات توی بانک ، کم شدن کارای قسمتمون ، قوی نبودنم توی تک و توک کارای محوله ، فکر نمی کنم کسی زیرآب زده باشه ، نظر شما چیه ؟ معاون داره می گه قسمت ما هم که تعطیله ! ( یعنی کاری واسه انجام دادن نیس ) طرف اومده به همکار ما می گه حرومزاده ! ظاهرا به سیستم بوده که کند بوده نه به همکارمون ، بنده خدا دختره ، کلی با مشتریه داد و بیداد کرد که این حرف نباید از دهن شما دربیاد ، خوبه من بغل دست همکارمون نشسته بودم ، اما نشنیدم این حرفو ، اگه نه که دهن به دهن شدن به من یکی نمیاد ! توی شبکه داخلی بانک ، واسه قسمت کامپیوتر نوشته بودن که آدم می خوان ، منم اسمم رو دادم ، با اینکه رشته ام نمی خوره ! - حالا دو تا از همکارا خواب دیدن که خواستنشون برن مرکز ! دو تا همکارمون که توی قسمتمونن ، مرخصی بودن ، امروز که اومدن یکیشون می گه شما که درخواست دادی ، چه رشته هایی می خواست ؟ اون یکی اومده می گه تکلیفت معلوم نشد ؟ می گم چرا ، باید ده دفعه از روی تصمیم کبری بنویسم ! آخه خبرا چجوری می پیچه !؟ اومدن شعبه مون فیلم گرفتن ! از همکارا مصاحبه کردن ، از من هم ، بهش می گم فیلمشو بهمون نمیدین ؟ می گه روی دی وی دی می ده بهم ! اونم مال همه شعبه رو ! سوالا آماده بود ، راجع به یکی از بخشنامه ها می پرسیدن ، منم بیکار ، رفتم بیشتر از بیست صفحه رو تو زمانی که از همکارای دیگه می پرسید خوندم ! اما خیلی تپق زدم . کارگردانه (!؟) بهم می گه : خوبه ، واسه قسمت طنزمون تصویر کم داشتیم !
تولدم ، همکار ارشدمون اومده بهم تبریک می گه ، موندم از کجا فهمیده ! بعد همکار خدماتیمون ، بعد این دو تا که گفتن ، دو تا دیگه از همکارا فهمیدن ، تا آخر وقت تو شعبه پخش شد ، همه شیرینی می خواستن ، دیگه زیر بارش نرفتم ، ولی خدایی سورپریز شدم اساسی !
شنیدم رئیس شعبه مون می خواد بره ، یه شایعه دیگه ام هست که عذرشو خواستن ، الله اعلم . امروز که مرخصی بود ، به یه همکارمون که قبلا دو سال و نیم تو یه شعبه با این رئیس بودن ، شایعه رو گفتم تا اگه قراره کادویی واسه رئیس بگیریم ، پیش قدم شه ، ای حالم گرفته است ، کسی واسه تولدم کادو نگرفت تو بانک !
شعبه عید کشیک بود ، هرکاری کردم عید پشت دست همکارا بشینم ( بلکه بتونم با استفاده از خلوتی لااقل این چن روز که عملا فقط واریز و برداشته بشینم پشت باجه ، گفتن نه ، اسم رد کردیم ، تو هم کد نداری ! ) اشتباهی زدم روی ادامه مطلب ، بلد نیستم حذفش کنم ، روش نمی خواد کلیک کنین
سلام . عید همگی مبارک . نمی دونم کی دیگه برسم بیام اینترنت .دسترسی ام به اینترنت کم شده ، اتفاقات زیادی افتاده ، بخشنامه شد یه روز اضافه موندیم یعنی بست و نهم اسفند که تعطیل رسمی بود معاونمون گفت همه باید بمونن ، منم بلیط داشتم ، روم نشد بهش بگم که مرخصی بگیرم ( نیس کارم خیلی هم مهمه ! ) فرداش دیدیم توی بانک نفر نیومدن ! اونقدر که هفته آخر شلوغ بود ، بیست و نهم خلوت خلوت بود . چن تا خوبی داشت ، یه همکارمون نمی رسید بره شیرینی عروسیشو بخره از بس شلوغ بود ! بیست و نهم شیرینیشو داد . ظاهرا یه مشتری هم عیدی داده بوده به معاون به بچه ها پخش کنه ، به من بیست تومن رسید . یکی از همکارا هم می خواست امضا و کد ملی بعضی از مشتریا رو توی پرونده هاشون وارد کنه ، همه مون رو گرفت به کار . منم با رمز یکی دیگه از همکارا رفتم. باحالترین چیز این بود که رئیس اجازه داد اونایی که بیست و نهم موندن ، سپرده ویژه مشتریان خاص واسه خودشون باز کنن ، منم واسه خودم واز کردم ، نفهمیدم فرقش با بقیه سپرده ها چیه ، اما همین که مشتری خاص بانکمون باشم واسم کافیه !!!
دو سه روز مرخصی ام . مرخصیو خیلی سخت گرفتم . با این شرط که عید رو مرخصی نرم . می رم سفر ، سه تا همکار ازم سوغاتی خواستن ! گفتم پولشم می گیرم ، تلفن دادن که واریز کنن به حسابم بعد واسشون بگیرم ! پرینتری که مشکل داره همه اش دارم کاغذ آ 4 ، آ 5 و سربرگ دار رو عوض می کنم تا همکارا از روی همین یه پرینتر که سالمه بتونن پرینت بگیرن . کاغذ چرکنویسم همرام نیس ، کلی اتفاق افتاده بود بنویسما ! آها ، دم اومدن چارنخ داشتم می زدم ، مال یه همکارمون بود ، آژانس اومد ، گفته بودم دارم می رم سفر ، سه نفر ازم چارنخه رو کشیدن و گفتن اوکی یعنی اینو تو زدی ، برو به ماشین برسی ! یکی از همکارا از چن روز پیش گفته بود واسه رئیس صندوقیش کمکش کنیم ، اما من که اومدم مرخصی ! ای حالی داره که از غذای همکارا کش بری ، یا بری از کیک یا بیسکوییت یا شوکولاتشون بکنی ! با بعضیا قاطی شدم این کارو می تونم بکنم ، اما چیز ی که عوض داره ، گله نداره ! به یه مشتری گفتم از این گواهی بی نامها نگیرین ، چون بی نام رو نمی تونن گواهی کنن که مال شماست ، برین با نام بگیرین ، خودم موندم چه قد پیشرفت کردم ! واقعا می تونم راهنمای کنم ! یه کمد قدی گذاشتن جلوی جایی که از توش می تونستم از راه شیشه کمد بایگانی شعبه رو ببینم ، سخت شده ، مشتری میاد اگه دیر بفهمم نمی تونم بیام واحدمون ، یا اگه دارم کیک یا بیسکوییت می خورم ، زود دهنمو پاک کنم !!! آخه بعضی از این کیک صبحونه ها بد خورده داره . یکی دو دفعه اون همکارمون که جنس مخالفه و ماشین داره و نزدیک ما می شینه ، صبحها همزمان رسیدم دم در خونشون ، اما اون ور خیابون ماشینو پارک می کرد و من زود در می رفتم میومدم سوار ماشینای تاکسی می شدم ، اما چن روزه میاره این ور ، فکر کنم اگه همزمان شه دیگه نمی تونیم خودمونو بزنیم به اون راه و باید سوارم کنه ! دیروز کلی زود اومدم ، امروز که دیر اومدم ، هنوز ماشینش دم خونشون بود ! - گزارش لحظه به لحظه شد ! حقوق و اضافه کار و پاداشی که دادن ، از هر ماهم بیشتر شده ، از بس عصرا می مونم کمک بچه ها می کنم. گاهی هم که نمی خونه ، خوب آدم واقعا زشت می دونه تا نخونه بیاد ، رئیس صندوق فکر می کنه واسمون مهم نیس.
واسه مشتریا که تائیدیه صادر می کنم می گم روز خوبی داشته باشین ، خدایا این آرزو رو در حق خودمم مستجاب کن ! یکی از همکارا نذری آورده بود ، یادمه بودن تو همچی جمعی واسم آرزو بود ، خدایا آرزوهای دیگه مم برآورده کن !
- بهش می گم لطفا چک کنین درست باشه ،
می گه : مگه کامپیوترم اشتباه می کنه ؟!
خبرنداره همین امروزه چن تا برگه رو مشتریا چک کردن و قبل از امضا کردن مسوول ، اشتباهمو پیدا کردنو دوباره پرینت گرفتم !
واسه بچه همکارمون می خواستن کادو بخرن ، ظاهرا پول رو قبلا جمع کرده بودن ، من شانسی فهمیدم ، کسی که داشت جمع می کرد ، سهمی که من داده بودمو از پول بقیه کم کرد ، می گفت زبونم مو درآورد به همه گفتم ایشونم اضافه شدن ! حالا همکارمون امروز زنگ زد تشکر کنه ، منم گفتم دوست داشتم توی شادیتون شریک باشم ، ظاهرا همه اش همین قدر حرف مشترک داشتیم ! خوب دیگه ! نمی دونم چرا نتونستم با بچه ها قاطی شم.
در نظر بگیرین یه مشتریو : خانم سانتیمانتال ، آرایش غلیظ ، شلوار لی ، چکمه ساق بلند ، موهای افشون ، ... آدم رو ظاهر واقعا نمی تونه قضاوت کنه ! می گه : سیصد تومن اشتباهی به حسابم ریختن ، منم اومدم گذاشتمش و گفتم این مال من نیست ، خودتون ببینین مال کیه !
بچه پررو ! واستاده دم مانیتوری که فرمش داره تایپ می شه ، می گه اینوری کنین منم ببینم ! می خواستم بگم بشینین واستون چایی بیارن !
مسوول خودپرداز مرخصیه ، جانشینش بهم می گه پولا رو بذارم توی کاستا ، پولای خرابو جدا می کنم می ذارم آخر که احتمال برگردوندنش کمتر شه ، نظم و صاف و صوف بودن ردیف پولا به هم می خوره ، بهم می گن اینجوری که من جاگذاری کردم همون اول کار گیر می کنه ( شکر خدا ظاهرا گیر نکرد )
رئیس قبلیمون اومده ، با همه رفیقه و سر می زنه و چاق سلامتی می کنه ، معاونمون نبود مثل قبل می خواستم برم از رئیس قبلی امضا بگیرم !
از تو شیشه ی کمد بایگانی ، معاونمون و اون وریا رو می بینم ، یه کم محیط واسم مصنوعی - مجازی شده !
همکارمون که منتقل شده دیروز یه سر زد ، بهش می گم فردا بیا که صندوق واستی ( اگه شعبه بود فردا نوبتش بود ) ارشد می پرسه کی امروز اوراق بازخرید کرده ؟ بهش می گم فلانی و فلانی ! با اینکه اسما این ورم ، از باجه ها بیشتر خبر دارم تا قسمت خودمون ! می شه اینجام منم بازی بدن ؟!
من موقع بستن صندوقا به رئیس صندوق کمک می کنم و چارنخ می زنم و باند می کنم ، ازم تعریف می کنن تو قسمتمون فقط من این کارو می کنم ! می خوام حقوقم حلال باشه ! شنیدم چهار و نیم به بعد هم ماهایی که باجه نداریم اضافه کار بهمون نمی دن ، اینجوری وقتایی که بیکارم جبران می شه .
واسه همکارمون که گفتم مجبور شده بود ششصد تومن از جیب بدیم تو شعبه پول جمع کردن ، مبلغی که من دادم ارشدمون مونده بود چقد زیاد می دم ، گفتم از پول پاداش می دم ، پاداشی که حق خودم نمی دونستم . هرچند بودن توی بانک وقتمونو می گیره که اگه جای دیگه این بیکاریو بگذرونیم واسش حقوق می دن ! فکر کنم بانک بیشتر پول وقتمو می ده تا کارمو!
صم بکم نشستم ، شاید یکی بگه خرت به چند ! یه همکارمون که دستش مشکل داشت از مرخصی اومده ، ظاهرا دستش بهتره ، بهش می گم دست نمی خوای ؟ می گه نه ، می گم وردست چطور ؟! می خوام ازش کار یاد بگیرم که پا می شه می ره سراغ خودپرداز !
یا یکی از همکارا حرف بود که چون من کاری بلد نشدم ، عید و شیفتا رو باید طوری تقسیم کنن که جوری بیان که هر روز یه کدومشون باشن ، منم که برگ چغندر !
( با اعتراض ) : شعبه رو باز نکردی ؟
- منظور در شعبه نیست ، سیستم مالی شعبه است ! -
( مسوول کلر به یکی از همکارا ) این پاراف مال تو اه ؟
حالا انگار پاراف ، چه چیز با ارزشیه !
خسته و خورد یه ساعت به اتمام اضافه کاری از خدا سوال کردم امکان داره کاری پیش بیاد که حالمو اساسی بگیره ؟ سوال بود نه آرزو ! یه همکار که فامیل نزدیک یه عضو هیئت مدیره است اومده گواهی واسش صادر کنم ، دو تا مورد غیر معمول هم تو فرمش بود و کلی حساب هم داشت ، یه ساعتمو پر کرد !
واسه یه کاری رفتم دم در و برگشتم ، باجه ها رو که نگاه کردم ، وحشت کردم ، فضای بانک از بیرون واقعا مکانیکی و بدون احساسات به نظر میاد
دو تا تلفن تو زنگ زدن با هم مسابقه گذاشتن ، حیف که تو قسمت ما نیستن تا برنده رو اعلام کنم !
یه بازیگر تلویزیون در حال کل کل با یه همکار :
- بازیگر : من خوب شما رو می شناسم .
- همکار : من تو تلویزیون شما رو دیدم ، اما شما بعیده منو دیده باشی .
- بازیگر : اه ! زن دومتو هنوز طلاق ندادی !؟
- همکار : من زن دوم ندارم !
- بازیگر : پس این پولا چیه همه اش می گیری خرج پوشک بچه می کنی !؟ !!!!
خواب دیدم من و یه همکار و ارشدمون داریم کارها رو انجام می دیم ، بعد نفهمیدم چی شد ارشدمون رفت و من و اون همکارم موندیم ، انگار روی یه کشتی من و اون همکارم مامور شده بودیم کار بانکی انجام بدیم ! بعد معاونمون ( که با اینکه خواب بودم می دونستم مرخصیه ) با کلاهی سرش که انگار از یه راه دور اومده اومد تو اتاق و به من و همکارم سلام کرد و گفت اومدم بهتون سر بزنم ( که من احساس کردم منظورش سرکشی کردنه ) بعد روی اجاق شروع کرد به سرخ کردن سیب زمینی ! یه همکارمونم که غذاهایی که می برم بانکو خیلی دوست داره بعدش یه چیزی گفت که الان یادم نیس چی بود ! فقط فکر کنم راجع به خوردن بود ! ظاهرا تعبیرش این می شه که اگه کار بانک اذیتم کرد باید برم آبدارخونه چیز میز بخورم ! گاهی همکارا می رن یه ربع می مونن آبدارخونه و بعدش یه بشقاب میوه های پوست کنده مختلف میارن و تعارف می کنن بخوری ، حالا جالبه قبلش با هم بحث و بگو مگوی کاری داشتین !
به مرور بانک ذهنمو بیشتر از قبل درگیر می کنه ، اما چون به کارای روزمره عادت کردم سختمه چیز جدید یاد بگیرم . یکی از همکارا صدام کرد تا کارشو نشونم بده ، اما نصفشو که اول انجام داده بود موند واسه بعد. ارشدمونم می خواست یه کار سختو انجام بدم و یه همکار دیگه کنترل کنه ، اما از بس اعصابش از کارام ( که تو نوشته قبلی نوشتم ) خورد شده بود که این بخشو خودش انجام داد ! آخه این همکارمم قبلش بهم گفت : لطفا طوری انجام بدید که مجبور نباشم تا شش بعدازظهر کار شما رو درست کنم ! آخه خدایی کسی که جای ده میلیون ، سه تا صفر اضافه تر می زنه ده میلیارد ، حس و حواس واسش می مونه ؟!
ببخشین که نمی تونم به وبلاگاتون سر بزنم یا اگه سوالی می پرسین جواب بدم .
- نیاز به شماره حساب یه مشتری داشتم ، تو قسمت خودمون همکارا مشغول بودن ، باجه ها هم همینطور ، رفتم سراغ یه همکاری که صندوق نداشت ، کامپیوترش توی برنامه بود و خودش مشغول پرونده ها ، بهش گفتم و رفتم مشتریو از روی اسمش جستجو کردم و بعد سپرده شو شماره حسابشو پیدا کردم .
همکارمون بهم می گه تو مگه خودت رمز نداری ؟
می گم اگه رمز داشتم که مشکل نداشتم !
- ببخشین که این قسمتو باید توی نوشته قبلی ( فقط ) می نوشتم و جا موند.
تو شمردن پولای خودپرداز به همکارمون کمک می کردم ، بعد کاستا رو بردیم ، بهم گفت اینا رو بذار تا من برم سند تسویه رو بزنم ، منم رفتم کاستا رو تک تک جوری که قبلا یاد گرفته بودم جا زدم ، ( هر کدوم یه تق صدا می ده و بعد یه تک بوق ، که اگه اشتباه باشه دو تا بوق هشداردهنده می زنه )
همکارمون اومد دید کاستا نیس ، گفت: تو اینا رو جا زدی ؟
گفتم آره ، خودت گفتی بزار ،
گفت : من فقط گفتم بزار اونجا ! نگفتم جا بگذار !
مشتری نیم ساعت نشسته پیش رئیس بعد می گه : من فقط برای عرض ادب خدمت رسیدم ، بنده خدا چه آدم مودبی بود ، یه ساعت و نیم دیگه هم نشسته بود !
رفتم دستشویی ، در زدن ، گفتم بفرمایین ! حواس منو ، فقط در زده بودن ، فقط یادم باشه این کفش کرم رنگه رو دیگه نپوشم ، آب که بهش می خوره یه رنگ خاص غلط اندازی می شه
گاهی که کار یکی رو تو شعبه نمی تونیم انجام بدیم ، همکارا معمولا راهنماییش می کنن به یه بانک نزدیک ، اما من فقط آدرس یه شعبه از بانک خودمونو می دم ، مشتری مداریه دیگه !
مشتری رو کاغذ داره بهم رسید می ده : فقط اصل گواهی دریافت شد . ( فقط ؟ دارم برات ! ) بهش می گم : تو دفترم امضا کنین ، فقط تاریخ یادتون نره .
فقط مونده بود همکار ارشدمون با یکی جر و بحثش بشه ، همی شه می گه حق با مشتریه. مشتری بهش گفته من مدارکم همراهمه ، ببرم پشت باجه فرم واسم پر می کنن بیارم اینجا ؟ اونم گفته ببر ، نگو مدارک مال یکی دیگه است ، اعتبارش هم مال دو ماه پیشه ! شعبه اصلی هم زیرمجموعه شعبه ما نیست ! پشت باجه به یارو گفتن انجام نمی دیم ، اونم دو ساعت معطل شده بود ، اومد پیش ارشد ما ، هرچی همکارمون واسش توضیح می داد به خرجش نمی رفت ، آخر گفت : به هرکی می خواید بگین ، من با شما هیچ حرفی ندارم ! یارو رفت پیش رئیس ، اونجا قانع شد ، اما اعصاب ماها رو خورد کرد. حالا خوبه ارشدمون قبلش به من تذکر داده بود که همچی مشکلی مواظب باشم پیش نیاد !
خیلی شعبه شلوغ بود ، رفتم به همکارای پشت باجه می گم کاری از من برنمیاد ؟ می گن نه ، فقط می تونی پشت باجه ها ببینی اگه کسی می خواد واسش پول بشمری !
معاونمون رفته یه شعبه موقت جانشین رئیس شعبه ، زنگ زدم اون شعبه با یکی کار داشتم ، معاونمون ورداشت ، منم نشون ندادم که شناختمش :
یه بنده خدا رو که یادم رفت بهش گفتم ظهر بیاد فکر می کردم گفتم صبح بیاد ! یه خانم مسن بود که فرمش یه جوری بود که می خواست اسم کسایی که باهاشون حساب مشترک داره توی گواهی نیاد که الان دیگه امکانش نیس ، معاونمون اگه بود می گفت از روی همین فرم واسش بزنیم ، اما ارشدمون گفت که بره پشت باجه واسش انجام بدن . ظهر که اومد و گواهیش حاضر نبود ، همه اش عذرخواهی می کردم ازش ، ارشدمون همه اش از ادب من تعریف می کنه ، می گفت چه قد عذرخواهی می کنی کارشو انجام بده ! یکی دیگه هم یه نسخه دیگه می خواست و من باید می رفتم پشت باجه سندشو می نوشتم و می دادم همکارا پولشو وردارن ، تو این هیری ویری ، یه نامه هم باید به بالا فاکس می کردیم که کلی تایپش طول کشید ، ارشدمون گفته بود تا ظهر باید فرستاده شه ، 5 دقیقه به 12 رو میزش بود ، اما خودش رفته بود یه کار بانکی انجام بده ! اومد و امضا کرد و شماره فاکسو اشتباه داشتیم و شماره راه نمی داد و کلی طول کشید ، ارشدمون شاکی بهم می گه این باید تا ظهر ارسال می شد ، تقصیر منه فاکس راه نمی ده آخه ؟ - معاون مرخصی بود و ارشد باید تائیدیه ها رو امضا می کرد ، تقریبا تو همه اش یه اشکال داشتم ! ارشدمون اشکالامو با دلخوری می گرفت ، آخر وقت بهم گفت ما کارشناسا فرقمون با آدمای مکانیزه (؟) تو همینجور موقع ها معلوم می شه ، توی شلوغی باید بتونی کارو هندل کنی تو خلوتی که کاری نداره ! دفعه بعد نبینم اینجور اشتباهاتی داشته باشی ، یه مدت با رئیس شعبه حرف می زد ، چن دفعه چشم تو چشم شدیم ، آخر وقت بهم می گه : اینجوری نمی تونم نگهت دارم ! ظاهرا نامه درخواست رمزم رو هم برگردوندن. ارشدمون ازم پرسید از این جعبه هایی که اسم هرکسی جلوشه واسه تو ندادن ؟ گفتم نه ! یه جورایی با خیال راحت شده سرشو تکنون داد ! پریروزم از بالا زنگ زدن پرسیدن تو واحدتون چن نفرین ؟ امروزم سرپرست منطقه اومده بود شعبه مون ، ظاهرا قبلا رئیس همین شعبه هم بوده ، با ارشدمون حرف می زد ، اومد از من دو تا سوال راجع به واحدمون پرسید ، منم درست نمی شناختمش ، گیج و منگ جوابشو دادم ! حالا فرم یه بنده خدایی که پشت باجه واسش زده بودن تا من از روش تائیدیه بزنم رو پیدا نمی کردم ، چون خودم هنوز رمز ندارم ، گفتم همکارا از سیستم گشتن شماره شو پیدا کردن دادن بهم ، خط ثابت بود خانمش ورداشت و گفت بهش زنگ می زنه ، من باز گشتم و توی پرونده تائیدیه های بایگانی شده ، فرم اولیه درخواست تائیدیه اون مشتری ای که جلوم نشسته بود رو پیدا کردم ! زنگ زدم به خانم مشتری قبلی که بگم پیدا کردم بگین دستشون نیس نیان ، گفت دارن برمی گردن شعبه ! زنگ می زنم نیان . - نمی دونم سرپرست فهمید یا نه.
- من فلانی ام از فلان شعبه با فلانی کار دارم .
- کدوم فلانی هستی ؟
- فلانی شعبه فلان !
همون فلانی که فلان سوتی رو داد ... ! می خواستیم حال بهش بدیم به قولا ضایعمون کرد !
با یه همکار تو آشپزخونه :
-نهار چی آوردی ؟
- نمی دونم.
- ( با نگاه و لحن عاقل اندر سفیه ) : یعنی می شه تو ندونی نهار چی آوردی ؟
- آهان ، چیز آوردم.
چاقیمو به رخم می کشه !
یه مشتری چهار و هشتصد از بانک می گیره ، می بره از پنجره می ندازه عقب ماشینش ، می ره جلو از اون سمت قفل فرمونو باز کنه ، آقا دزده با یه ماشین می رسه و کیفو از پشت ماشین ورمی داره و ده برو که رفتی ، ماشین دزده هم دزدی بوده !
دیالوگ نگهبان و یه همکارمون :
- این ماشین ... قراضهه مال کیه ؟!
- مال منه
- درش بازه ، دزدگیرشم روشن شده صداش در اومده.
- می دونم خودم ، دیروزم درش باز مونده بود !
- شرط می بندی ؟
- ببندیم !
دو تا همکار ( یه آقا و یه خانم ) دو طرف یه منگنه رو گرفتن و به بالا و پایین تکون دادن و اینجوری مثلا با هم دست دادن که یعنی با هم شرط بستن !
مشتری آخر وقت داره می کوبه به در ، صداش تا این سر شعبه هم میاد : من ساعت 9 شماره گرفتم ، درو وا کنین ! - ساعت چنده ، یک و ربع !
همکارمون که بچه دار شده مرخصیه ، یکی دیگه هم مرخصی بود ، کارا هم زیاد ، تایپ نامه ، فاکس ، صدور گواهی ، بایگانی ، یهو با هم ریخت سرم ، تلفنا رو هم جواب می دادم و از ارشدمون می پرسیدم و یاد می گرفتم ( خودم داخلی ندارم )
فکر کنم گفته بودم همکارای شعبه از سو الام خسته شدن ، گاهی که سوال می کنم سرشونو با یه حالتی انگار می خوان بکوبن به دیوار که یعنی این چه جور سوالیه کردم ! یکیشون می گفت کی می شه تو بری ما خوشحال شیم ؟! فکر می کنین به آرزوش برسه ؟
همکارمون که توی نوشته قبل گفتم ، ظاهرا قراره همکارا پول بذارن ضرر مشتریو بدن ! - بانک سودشو کرده - همکار ما هم درست به مشتری گفته که پولت کمتر از این قدر شه سود نمی گیری - فقط نگفته که سود اون صد میلیونی که ماه پیش گذاشتی رو نمی گیری ! ) حرف بود که وقتی بانک سود کرده چرا همکارا باید این پولو بدن ! ششصد و چهل هزار تومن ، اگه سی نفر پول بدیم ، می شه نفری بیست هزار تومن و خورده ای !
حقوق و عیدیمونو دادن ، یه سپرده وا کردم ! یکی از همکارا می گفت بعد چن سال برای دو روز مانده حسابش اومده بالای یه میلیون ! من که فک کنم باید صرفه جویی کنم کارتو زده بودم که همکارا صدام کردن چار نخ بزنم ! کلی از رئیس صندوق قبلش پرسیده بودم ، گفته بود نداریم ! همکارا نذاشتن چارنخ بزنم ، گفتن تو قبلا کارتتو زدی ، !
دیروز رئیسمون با یه مشتری جر و بحثشون شد ، امروز مشتریه گل آورد و عذرخواهی کرد ، در حالیکه به نوعی مشکل از من بود که عدد تاریخ رو توی تائیدیه واسش اشتباه زده بودم ! جای 2 وم برج زده بودم 22 وم ! نمی شه واسه منم یکی گل بیاره ؟
عکس اسکن شده کارت ملیم رو داشتم ، پرینت کردم بذارم کنار سندای افتتاح سپرده ام ، بزرگ کپی کرد ، بردم تحویل همکارمون دادم ، مشتری پشت باجه کف کرده بود عکس کارت ملی ام چجوری کل یه صفحه آ 4 رو گرفته !
یه همکارمون منتقل شده اداره مرکزی ، یه کم دلم واسش تنگ شده ، یه همکارمون داشت با یکی با موبایل حرف می زد که خوب اونجا چطوره ؟ ... فهمیدم با همون همکارمونه ، هرچی گفتم سلام برسون ، بی معرفت سلام منو نرسوند !!
- قرار شده بهم رمز بدن ، دعام کنین !
- فرض کنین یه همکار ما موقع تعریف حساب سود برای یه حساب بلند مدت ، حساب کوتاه مدت یه نفر دیگه به جز صاحب اون حساب بلند مدت رو داده ، صاحب حساب کلی وقت مراجعه نکرده و الان اومده یه میلیون و دیویست هزار تومن سودشو بگیره و می بینه نیس ! صاحب اون حسابی که این سود به اون حساب واریز شده هم قبلا سودا رو برداشت کرده !
ظاهرا چن روز از شروع ماه گذشته بوده که یه مشتری صد میلیون تومن پولی که مال خودش نبوده رو میاره می ذاره تو حساب ، اما آخر ماه حسابشو خالی می کنه و موجودیش میاد زیر پنجاه هزار تومن که حداقل موجودی برای تعلق گرفتن سوده ، بعد مشتریه می خواسته حسابشو ببنده ، می ره پشت باجه ، همکار ما می گه ماه قبل سود اون صد میلیون به حسابت واریز شده ، در حالیکه باید آخر این ماه واریز شه ، طرف حسابو کامل می بنده و ششصد و پنجاه تومن سودی که باید بهش تعلق می گرفته ، به حسابش واریز نشده بوده ! همکارمون بدجور به گریه افتاده بود ، ظاهرا خودش باید این پولو بده ، چون بد مشتریو راهنمایی کرده !
غیر از تایپای قسمت خودمون ، خیلی وقتا همکارای خدماتی شعبه میان یه چیزایی می دن تایپ کنم. یکیشون اومد گفت:
رئیس شعبه خواسته یه کاغذ بزنیم آبدارخونه که از هفت و ربع ، هفت و بیست دقیقه به بعد کسی تو آبدارخونه نباشه که هفت و نیم همه پشت باجه باشن ، اما تو تایپ کن از هفت و بیست و پنج .
نوشته رو تایپ کردم دادم بردن چسبوندن تو آبدارخونه ، نگو یکی از همکارا ، 25 رو کرده بود 35 ! فرداش اومدن بهم گفتن تایپ کن 7 و ربع ! یه کم هم بالاتر چسبوندنش که دست کسی بهش نرسه !
امتحان بد نشد ، موضوعاتی که میومد تو امتحان رو گفته بود ، امیدوارم نمره ام هم بد نشه . اما اسم همکلاسیای دوره رو نمی دونم ، فقط دو سه تاشونو می دونم از کودوم شعبه ان ! آخه اینا قبلا هم یه ترم با هم بوده ان ، ظاهرا بعضیاشون هم شعبه ای هم بوده ان ، من بینشون تک و تنها بودم !
قبل از امتحان تو آبدارخونه کتاب برده بودم و از همکار ارشدترمون چن تا سوال کردم ، خوبه غذایی که از خونه برده بودم زیاد بود و اینا هم داشتن می خوردن ، بهم گفتن : تو اصلا نمی دونی کی سوال کنی ! الان وقت سوال کردنه ؟! خوب امتحان داشتم آخه ! پیش همکارای پشت باجه ای کلی ضایع شدم !
تو شعبه بازی ایران کره داشت پخش می شد ، من رفتم آبدارخونه ، یه ضربه به نفع کره بود. پرسیدم چن چنده همکارمون گفت: یک هیچ به نفع ایران ، گفتم این گله ، زد و گل شد و یک یک مساوی شدن ! تو شعبه پر کرد که من سق سیام !
خیلی وقتا راجع به شعبه خواب می بینم ، همکارای مختلف و کارای مختلفی که ممکنه انجام بشه ، اما انقدر زیاده که چیز خاصیش که قابل نوشتن باشه رو یادم نیست !
کلی مطلب دیگم داشتم بنویسم ، اما یادم نیس دقیقا چیا بود !
وبلاگایی که خاطرات بانکی شونو می نویسنو ترجیح می دم ، مثلا:
دلتنگی های پشت باجه که به قول خودش تازه وارده
داستانی از یک زندگی که دو سال سابقه داره اما تازه رسمی شده
تقریبا با همه شون همذات پنداری می کنم.با خوندن این وبلاگا فکر می کنم بانکیا خیلی شبیه همن جوری که شخصیت فردی خودشون رو فراموش می کنن .
آخه تقصیر من چیه ؟ خوب دروغ گفتن سختمه . خدا کنه فکر نکنه عمدی اینجوری کردم ؟
با یکی از همکارا تو آبدارخونه معمولا همزمان صبحونه می خوریم ، یکی دیگه هم از غذاهایی که میارم خوشش میاد ، معمولا خودش میاد تست می کنه ، دیگه می خوام مثل دیروز خودم می رم آبدارخونه داخلیشو بگیرم بگم بیاد. چه فایده ، مسئولمون نه غذاشو بهم تعارف می کنه ، نه وقتی تعارف می کنم می خوره !
نزدیک همکارمون که موبایلاشو دزدیدن ( توی نوشته قبلی راجع بهش نوشتم ) نشسته بودم ، رئیس اومده بهم می گه : فلانی می گه تقصیر تو اه ! آخه به من چه ؟ تازه یه در کار گذاشتن که مراجعه کننده نیاد پشت باجه ها ، می خواستم برم دم در ، به رئیس گفتم از اینجا می تونم برم گفت نه ، اومدم راهمو عوض کنم ، گفت چه ساده ، باور می کنه ! - حالا دو سه نفر دیگه از همکارا بغل دستم واستادن دارن می شنون !
معروف شدم به زیاد سوال کردن ، همکارا می گن سوالایی که می کنم جوابش واضحه ! خوب آخه با خیلی چیزا آشنا نشدم. دو تا پلیس اومده بودن فکر کنم واسه تحقیق راجع به همین دزدیه موبایلا ، لباسشون واسم عجیب غریب اومد . از همکار بغل دستم پرسیدم
این کیه ؟
گفت نمی دونی کیه ؟
- حالا منم شیطنتم گل کرده - : گفتم : سرگروهبانه ؟!
یه نفر دیگه پشت سرش اومد تو ، همون همکارم ازم پرسید : خوب این یکی کیه ؟
گفتم : خوب این حتما سرگرده !
وقتی این تیپ سوالا رو می پرسم ، همکارا یه ادایی در میارن یعنی انگار می خوان سرشونو بکوبن به دیوار !
همکار مسوولمون بهم گفت اگه بخواد واسم رمز بگیره ، همه کار باید بلد باشم و خودم مسوولم ، باز امروز اومدم پشت دست همکارا ، یه مشتری بود زودتر از موعد داشت حسابشو می بست ، هرچی بهش گفتیم این سودی که ازتون کم داره می کنه رو قبلا یه بخشش رو بهتون پرداخت کرده و خودتون موقع باز کردن حساب امضا کردید که این کار انجام شه و این ما به التفاوت ازتون کم شه به خرجش نرفت که نرفت ، گفت می رم یه بانک دیگه می دم برام حساب کنن ببینم درست حساب کردین یا نه !
تو دو روز سه دفعه تو شعبه بانک ما دزدی شده ! ای خدا : دیروز یه خانمی از بانک می رفته بیرون ، یه ماشین از کنارش رد می شه کیفشو که چن میلیون پول گرفته بوده رو از دستش قاپ می زنه ، خانمه می گف ظاهرا آقا دزده قبلش توی شعبه بوده . البته قبلش یه خانم مشتری که رفته بود سیگار بکشه تا من تائیدیه شو واسش صادر کنم و این منظره رو دیده بود ، اومد واسمون تعریف کرد ، این خانمه موقع رفتن کیفشو گذاشت زیر پولوورش ! -------------------- امروز یه همکار ما چن لحظه از جاش پا می شه ، آقا دزده میاد دو تا موبایلشو ور می داره و د دررو ، تو دوربین دیدیمش ، ظاهرا پشت باجه همه همکارا رفته بوده ، هر کدوم به یه بهانه ای ، حتی قسمت ما هم اومده بوده ، -------------------- یه خانمی دم خودپرداز از یه آقایی می خواد کارتشو بزنه توی دستگاه ، آقاهه هم کارت خانمه رو می زنه تو خودپرداز و دکمه ها رو می زنه که صد و بیست تومن برداشت کنه ، بعد می گه اه ، کارت شما رو هم خورد ، برید از توی شعبه بگیرین ، خانمه که میاد بیاد تو شعبه ، می گه نه ، کارتتونو پس داد ! خانمه هم کارتو می گیره ، غافل از اینکه آقاهه ، تو این فاصله پولو از دستگاه گرفته !
پیش نویس : عذر می خوام که یه مدت این نوشته روی صفحه موند ، حواسم نبود که بعضیا ممکنه پیغام خصوصی توی وبلاگ بذارن که روی صفحه نمایش داده نمی شه ، فکر می کردم نظرا همون 5 تاس ! ممنونم و خوشحالم که چن نفر وبلاگمو می خونن. کارانه ها رو دادن ، به من دویست هزار تومن دادن!به همکاری که مسوول واریز کارانه ها بود قبلا گفته بودم که اینو حق خودم نمی دونم ، چون اون کاری که ازم خواسته شده رو نتونستم انجام بدم . داشتم به همکارمون که مسوول خودپردازه کمک می کردم و باندهای پولایی که می خواستیم توی خودپرداز بگذاریمو شمردم.رئیس شعبه صدام کرد که حکممو بده - قبلش بهم تذکر داده بود که باید خودم رو با برسونم و با بچه ها وفق بدم و منم واقعا سعی کردم، چن دقیقه حرف زدیم ، برگشتم ، پولا رو شمردم ، خدا ، یه باند صد تایی دو هزار تومنی کم بود !خوبه پولا رو به یکی از همکارا سپرده بودم . به مسوول خودپردازه گفتم ، گفت تو سطل آشغال رو ببین جای کاغذ دور باند ، یهو خود باند رو تو سطل ننداخته باشی ! چن تا سطل آشغالو دیدم ، خداوکیلی به یکی از همکارای پشت باجه هم گفتم سطل آشغالشو چک کنه ! نبود ! منم ناراحت ، نزدیک بود بزنم زیر گریه ، حکمموبه همکارا نشون دادم و گفتم : تازه الان می خواستم شیرینی اینو بدم ! به اون همکارمون که یه جورایی از بقیه ارشدتره یادآوری کردم که بهش گفته بودم که این دویست هزار تومن کاز اولم حق من نبود. فکر می کردم خدا خواسته این پول رو بدم ! خواستم دویست تومن از حسابم بگیرم و بذارم توی پولا که اون همکارمون نذاشت ، خودش پولو داد و گفت بذار ببینیم چی می شه. همکارمون که مسوول خودپردازه پولا رو گذاشت توی خودپرداز ، بعد همه اش حرف و صحبت بین همکارا بود ، من واسم توی واحد خودمون یه کاری پیش اومد ، رفتم و برگشتم ، دیدم بچه ها دارن می گن که پولو رئیس شعبه ورداشته بوده ، می خواسته یادآوری کنه که پولا رو دم دست نذاریم . حالا من وسطش فقط یکی دو دقیقه رفته بودم واحد خودمون . خداییش اعصاب خوردیه بعضی چیزا ، واقعا می خواستم این دویست تومنو از جیب بدم . بعد رفتم شیرینیو گرفتم ، رئیس به روی من نیاورد ، البته خداییش من به اون همکارمون سپرده بودم ، ولی چون دویست تومن کارانه رو حق خودم نمی دونستم می خواستم همین مبلغو جای کسری بدم ، ظاهرا کارانه ها رو مساوی داده ان . خدا کنه حالا که حکمم اومده ، کم کم واسم رمز هم درخواست کنن. حالا جالبه یکی دو تا از همکارا فکر کرده بودن شیرینی رمزمه و نمی دونستن حتی حکم ندارم ! یکی گفت یعنی تو بدون حکم اینجا بودی !؟ - خب آزمایشی بودم . -------------------- --------------------- متاسفانه معروف شدم به اینکه توی خوردن زیادی به خودم می رسم ! چی کار کنم خدایی ، واقعا اگه یازده نرم ناهار ، یهو بعدش چن تا تائیدیه میاد که صادر کنم ، بعدشم باید پول خودپردازو بشمریم ، همکارا هم که شاکی شدن از بس من هزارتومنیای پاره پوره گذاشتم توی پول شماراشون ( به قول یکیشون دیگه پول شماره حتی چک پول ( که نو و سالمه ) رو هم اشتباه می شمره ! ) ، اینه که اگه هزارتومنیا کم و زیاد شه ، من باید دستی بشمرمش یا انقدر تا و پارگیها رو این ور و اون ور کنم تا اون سمتی که عمودی توی پول شمار مخصوص خودپرداز می ره ، پولاش گوشه دار و صاف و صوف باشه تا درست بشمره و همین صاف و صوف کردن پولا کلی زمان می گیره . بعدشم که روم نمی شه اگه چن نفر توی آبدارخونه نشستن و یکیشون داره بازی بازی می کنه یا غذاش تموم شده و به هوای حرف زدن با بقیه نشسته ، بگم پاشه ، یا اگه کسی جدید میان ، پا نشم و جام رو بهش ندم و نگم من چن تا قاشق بیشتر از غذام نمونده ! اینه که ترجیح می دم یا اول وقت برم یا آخر وقت که آبدارخونه جای نشستن داشته باشه واسم ! ---------------------- آشنای بانکی قدیمی تو دوست و فامیل چن تایی داریم و می دونم همکارای بانکی زیاد بعدها هم با هم رفت و آمداشون رو حفظ می کنن ، من عملا اینجوری با کسی صمیمی نشدم ، ناراحتم نیستم چون احساس می کنم آدم خاصی هستم ( بابا تحویل !) امروز دو تا از همکار بحثشون شده بود ، وسطای وقت معلوم بود سعی می کردن از هم دوری کنن ، یکیشون می رفت با یه سری ، اون یکی با اینکه با این جمع صمیمی بود یا تنها می رفت یه گوشه یا یکیو صدا می کرد پیش خودش! ، آخر وقت دیدم یه مدت جر و بحث کردن ، بعد حرفاشون آرومتر شد ، بعد موقعی که یکیشون خداحافظی کرد ، اون یکی صداش کرد و هم دیگه رو ماچ کردن ، با اینکه یه دلیلش شاید این بود که می خوان کنار هم که کار می کنن اذیت نشن ، اما دیدن این احساسات واسم قشنگه .
باید اسم این وبلاگ رو عوض کنم و بذارم : خاطرات و درددل های یک کارمند آزمایشی سابق
حکمم اومد ، شیرینی دادم ، اما چه شیرینی دادنی !
یه کلاس دارم می رم از طرف بانک ،
آخراشه ، باید امتحان بدیم ، تو کلاس از شعبه های مختلف میان ، حرفایی که همکارای مختلف از شعبه هاشون می گن خیلی جالبه ، مخصوصا اگه توی جو و حال و هوای بانک باشی. می گن یه رئیس شعبه پنج تومن کارانه از یکی کم کرده داده به یکی دیگه ، و همین تفاوتای کوچیک ، آخرشم هرجور پاداش بدی یکی ناراضیه .
امروز با آژانس نرفتم ، تازه کلی هم زود رسیدم ، برگشتن هم ماشین یکی از همکارا رو سوار شدم ، خدا کنه همیشه بشه اینجوری صرفه جویی کنم ! یه روز خلوت بعد از دو روز غیرکاری ، شلوغ شدن یکباره تا آخر وقت ، مشتری اومده عذرخواهی می کنه که آخر وقت اومده ! اینجوریشو من یکی ندیده بودم. واسش تائیدیه صادر کردم. وقتی توی پر دادن اسکناسا ، پول تقلبی پیدا کردم ، یعنی خیلی وارد شدم ! کسی اسفند نداره واسم دود کنه ؟ ببین شعبه مون چشم نخوره چن تا کارمند داره ، که امروز هفت - هشت نفر مرخصی بودن ! رئیس جدید بعد از جلسه ، یه هفته رفت مرخصی ، رئیس قدیم گفته بود موقع تغییر و تحول نهایی راجع به من باهاش حرف می زنه ، خدا کنه حرف بزنه ، به نظرتون این تغییر و تحول نهایی انجام شده یا نه ؟! گاهی یه سری استثناهایی پیش میاد که قبل از اینکه تائیدیه رو صادر کنم ، مشتری رو می فرستم پیش رئیس ، امروز یکی از اون استثناها پیش اومد. قبلا هم اینجوریش رو انجام داده بودم اما می خواستم رئیس هم تایید کنه ، داشتم با سوال کردن از رئیسمون ، مشتری رو پاس میدادم بهش که مشتریه گفت : قبلا هم همینجوری از شعبه شما این تائیدیه رو گرفته ایم. ای ضایع شدم ! طرف فکر کرد نمی دونم ، من فقط می خواستم تایید رئیسو داشته باشم ، حالا طرف بیس سالش بود ! یه مشتری داریم چشمش چپه ، من تازه فهمیدم ، وقتی رفته بودم به همکارای پشت باجه کمک کنم ، این مشتری جای اینکه بره قسمت ما ، اومد سوالش رو از من که دم دست بودم پرسید ، دیدم همچی یه جای دیگه رو نیگا می کنه ، شانس آوردم زود فهمیدم و سوتی ندادم ، اگه نه که کلی بهش برمی خورد. برای ثبت در تاریخ یه سری چیزای دیگه رو هم توی ذهنم نگه داشته بودم که الان یادم نیس ! پ.ن. : یکی از اقوام از خارجه اومده ، ازش پرسیدم اینکه می گن اون طرف اقتصاد مشکل داره چجوریه ؟ گفت : فقط می دونم بعضی شرکتا کارمنداشون رو اخراج می کنن ، گفتم خوب ، اینکه می گن بانکای اونجا دارن ورشکست می شن چی ؟ تعجب کرد و گفت : مگه بانکا هم ورشکست می شن ؟!
نکات مهم در ارتباط با خودپرداز :
بیکاری یا کم کار داشتن خیلی منو بیشتر از وقتایی که کار هست خسته می کنه.
رئیس جدید از وقتی اومده می تونم بگم عملا از اتاقش فقط چن دفعه اومده آبدارخونه ! پرونده های مختلف و وضعیت شعبه رو داره مطالعه می کنه. یه جلسه گذاشته که بعدش خیلی چیزا معلوم فکر کنم بشه. اما ظاهرا جای نشستن یکی دو تا از همکارا رو توی شعبه عوض کرده ، سیاستش چیه رو نمی دونم. امروز می خواستیم به اسمش و اسم معاونمون یه نامه به بالا رد کنیم ، همکار خدماتی شعبه رک رفته ازش اسم کوچیک رئیس جدیدو ازش پرسیده !
- مشتری گرامی ، از گرفتن هزار تومانی از خودپرداز تا حد امکان پرهیز کنید ، امکان اینکه گیر کنه بیشتر از اسکناسای دیگه است .
- اگه توی بانک دسته های هزار تومانی می گیرین ، خوب بجورینشون (!) شاید یکی مثل من هزارتومنیای خراب رو از توی باندهایی که می خوایم توی خودپرداز بذاریم جدا کرده باشه و همشون رو یه باند کرده باشه !
تاریخ تائید نامه یه مشتری رو یه ماه قبل زدم ، از رو شماره اش زنگ زدم و کلی عذرخواهی. حالا خوبه خودم فهمیدم.
- یکی از همکارا یه دستشو باندپیچی کرده ، واسش سخت بود ، امروز جاش کلی پاکت واسش پاره کردم !
- می دونم وبلاگمم اون حس و حال و انرژِی رو نداره ، هرچند دارم سعی می کنم از کار لذت ببرم ( هرچند یه نواخته اما تا حد زیادی موفق بودم ) اما این ینواختی یه احساس تکرار بهم داده ، مضافا اینکه سخته آدم بنویسه وقتی نمی دونه چن نفر نوشتشو می خونن !
خاطرات مدتی که ننوشتم : ! واقعا حال خودم رو نمی فهمم ، نمی رسم به خودم برسم ، انقدر خسته ام که نگو ، از بس این برگه های سپرده رو مهر می کنم دستم خسته است ، .رئیس شعبه گفته بود که یه مدت این ور باشم و تو مدتی که برگه ها رو می فروشن به همکارا کمک کنم .تائیدیه هایی که به مشتریا می دم هم هست ، یکی دو تا از بچه ها هم دستشون مشکل داشت و نمی تونستن بنویسن و هرچند درست وارد نبودم اما جاشون با دست سند می نوشتم و اونا توی کامپیوتر عمل می کردن . دارم از حال می رم !
رئیس شعبه مون حکمش اومده و جاش عوض شده ، بعضیا خوشحالن و بعضیا ناراحت ، خودش که چون مسیرش دور می شه یه کم ناراحته
آژانس گرفته بودم برم بانک ، تا حاضر شم یه کم دم در معطل موند ، به آژانسیه می گم : هزینه دیرکردم چه قدر می شه ؟
- برگشتن از مرخصی ، - تغییر جای همکاری که بهم اجازه داد با رمزش مشتری بگیرم ، - فقط نگاه کردن کار همکارا از پشت دست ، - کم آوردن صدهزار تومن برای سه تا از همکارا در مدت دو روز و پیدا شدن اون پولها با زنگ زدن به آخرین مشتریایی که داشتن ، - پیدا کردن یه هزار تومنی دیگه توسط من توی دسته دو هزار تومنیا ، - سریعتر شدنم توی مهر زدن ،
- فهمیدن ارزش پولهای نو توسط من ! با جمع کردن پولهای کهنه برای گذاشتن توی خودپرداز از توی باندها و عوض کردنشون با پولهای نو و باند کردن پولهای کهنه طوری که چن تا پول نو تر هم بعد از چندین اسکناس کهنه توی باند قرار بگیره تا باند سالمتر به نظر برسه !
- خوردن من به یکی از همکارا و ریختن چایی از دستش ، تصادف دوباره من با صندلی با اون فرد در حالیکه می دونه مقصر نبودم ، - اومدن بخشنامه فروش اوراق مشارکت که امیدم به اینکه با رمز همکارا کار کنم رو حداقل تا آخر فروش اوراق مشارکت ، کم کرد ،- پول جمع کردن بعضی همکارا برای خرید کادوی تولد برای یکی از همکارا ، تغییر جای چن تا از همکارا تا کار بقیه رو هم یاد بگیرن ،
...
من هنوز پول می شمرم ، مهر می زنم ، پشت دست کار بچه ها رو می بینم ، برگ تائیدیه صادر می کنم ، ... و انتظار می کشم !
آخرین پست ها